همه چيز از همه جا/همه چيز از همه جاfairanblog.com Sat, 12 Apr 2008 12:29:48 GMT va3to /?mode=DirectLink&id=178372 <p><br />من غم را در سکوت <br />سکوت را در شب <br /> شب را در بستر<br /> بستر را برای اندیشیدن به تو  <br /> دوست میدارم <br /> من عشق را در امید <br />امید را در تو<br /> تو را در دل <br />دل را در موقع تپیدن <br /> به خاطر تو دوست دارم <br />ای دوست من خزان را به خاطر رنگش   <br />و بهار را به خاطر شکوفه هایش <br />و خدایی که دل را برای تپش <br />وتپش را در پاسخ<br /> پاسخ را در چشمان قشنگ تو<br />برای عصیان زندگی آفرید ،<br /> دوست دارم</p><p /><p><br />  <br />یک پنجره برای دیدن<br />یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن<br />یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی<br />در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد<br />و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ<br />یک پنجره که دست های کوچک <br />تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را<br />از بخشش شبانه ی عطر ستاره های <br />کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم<br />سرشار می <br />کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد<br />و می شود از <br />آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا<br />خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان <br />کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد<br />یک پنجره برای من <br />کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت<br />*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ <br />ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* <br />*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ <br />ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*<br />*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ <br />ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*<br />*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*<br />*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*<br />*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*<br />*ـــــــــــــــــــــــــــــ*<br />*ــــــــــــــــ*<br />*ــــــ*<br /> *  </p><p /><p><br />ایمان،ترانه آدمی .......<br />ترانه ای روی زمین افتاده بود .قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت . <br />ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت ترانه آب شد،ترانه خون شد،ترانه نفس شد و <br />زندگی.قناری ترانه را سر داد ترانه از گلوی قناری به اوج رسید ترانه معنا یافت <br />ترانه جان گرفت. قناری نیز و همه دانستند که از این پس ترانه ،بودن است. ترانه هستی <br />ست و ترانه جان قناریست ایمان ترانه ی آدمی ست و قناری بی ترانه می میرد و انسان بی <br />معنا......</p><p /><p>بالهایت را کجا گذاشتی ........<br />پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من که پرنده <br />نیستم .پرنده گفت من این فرق را به خوبی احساس می کنم اما گاهی پرنده ها آدم ها را <br />اشتباه می گیرند. انسان خندید واین حرف رامسخره ترین حرف دانست.پرنده گفت راستی چرا <br />پر زدنت را فراموش کردی؟ انسان مفهوومش را نفهمید و باز هم خندید.پرنده گفت نمی <br />دانی توی آسمون چقدر جات خالی ست. انسان دیگر نخندید انگار از ته ته خاطراتش چیزی <br />را به یاد آورد چیزی که حتی نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی. <br />پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرواز کردن را فراموش کرده <br />اند.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد اما اگر تمرین نکنیم آن را فراموش <br />می کنیم .پرنده این را گفت و پر زد و رفت.انسان رد پرنده را گرفت تا این که چشمش به <br />آسمان آبی پهناور افتاد و به یاد آورد که روزی نام این آبی بالای سرش آسمان است . <br />چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقن خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و <br />گفت : یادت می آید تو را با ۲بال و ۲پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هردو برای تو <br />بود .اما تو فقط زمین را دیدی و آسمان را فراموش کردی.راستی بالهایت را کجا جا <br />گذاشتی؟؟؟در این هنگام بود که آدم دستی بر شانه اش کشید و بال های زیبایش را به یاد <br />آورد و آرام گریست به خاطر از دست دادنشان........<br /></p> جوک Sat, 12 Apr 2008 12:26:02 GMT va3to /?mode=DirectLink&id=178368 <p>روزي چهار تا مورچه ميروند حمام و بعد از مدتي دوتاشون ميان بيرون.اون دو تا چي مي شن؟اون دوتا مي چسبند به صابون. </p><p>يه روز يه پسره مياد خونه به مادرش ميگه:واي..مامان اقا رضا خواهرمو بوس كرد,<br />مامان:اشكالي نداره مامان اونا ميخوان باهم ازدواج كنن<br />پسره:پس بابام ومنشيش كي ميخوان ازدواج كنن؟</p> Sat, 12 Apr 2008 12:23:51 GMT va3to /?mode=DirectLink&id=178365 <p><br />برخي اصطلاحات در رشت <br />Keeshti.............Tash_khis. <br />Ayene...............Man Darash Peyda. <br />TakhteKhab......MaZanDarAn (Ma o Zan Dar AN). <br />Cheragh Khab...Shahede Majera. <br />Bache Aval........hedye Doostan. <br />Bache Dovom....Doostan Maro Sharmande Kardan. <br />Bache sevom.....Doostan Dige Shoresho dar ovordan. <br /></p><p>تحقيقات دانشمندان ثابت كرده كه يك گوز به اندازه ده عدد قرص اكس شادي آور است. </p><p /><p><br />يه روز يه مردي ميره پيش خدا .<br />ازش ميپرسه..چرا زنها خشگلن .<br />جواب ميدن.. براي اينكه شما ها دوستشون داشته باشين.<br />دوباره ميپرسه .. پس چرا اقص العقلند .<br />جواب ميدن .. براي اينكه مردا رو دوست داشته باشن. <br /> </p><p>غضنفرازجواني ارزوي پولدارشدن داشت وبه ارزويش درسن90سالگي رسيدباسرمايه اش درتمام شهرمستراح درست كرد دوستانش گفتند چرااين كارراكردي گفت اين شانس رابايدتوش جيش كرد <br /> </p> خدا Sat, 05 Apr 2008 03:33:42 GMT va3to /?mode=DirectLink&id=170720 <br />امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق <br />خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.<br />وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما <br />تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت <br />که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات <br />ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم <br />قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به <br />خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم <br />تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که <br />درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه <br />مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات <br />شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به <br />تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت<br /> دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه <br />يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. <br />آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...<br /> <br />دوست و دوستدارت:خدا سلام Sat, 05 Apr 2008 03:24:36 GMT va3to /?mode=DirectLink&id=170717 <p><a href="http://upload.iranblog.com/1/1207458341.jpg" target="_blank"><font color="#000000">http://upload.iranblog.com/1/1207458341.jpg</font></a></p><p /><p /><p>سلام.<img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/5.gif" width="18" /></p>